![]() |
![]() |
|
| زندگی افسانه ی افسانه هاست هر که دل بندد به آن دیوانه ی دیوانه هاست ! |
|
آنکه در تنها ترین تنهایم تنهای تنهایم گذاشت کاش در تنها ترین تنهاییش تنها کس تنهاییش تنهای تنهایش گذارد |
|
+ نوشته شده در
85/09/12ساعت 9:50 توسط کیانا |
|
|
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو «داداشی» صدا مي کرد. به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نميکرد. آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت :«متشکرم» و گونه من رو بوسيد. ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلي خجالتي هستم … علتش رو نميدونم. … تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت : «متشکرم» و گونه من رو بوسيد. ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمي خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم… علتش رو نميدونم. … روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : «قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد» ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمي خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم… علتش رو نميدونم. … يه روز گذشت، سپس يک هفته، يک سال… قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغالتحصيلی فرا رسيد، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمیکرد و من اينو ميدونستم، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: «تو بهترين داداشی دنيا هستی، متشکرم» و گونه منو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم… علتش رو نميدونم. … نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش، توی کليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه، من ديدم که «بله» رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت: «تو اومدی؟ متشکرم» ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خيلی خجالتی هستم… علتش رو نميدونم. … سالهای خيلی زيادی گذشت. به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود: من ميخواستم بهش بگم، ميخواستم که بدونه که نمیخوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما… من خجالتی ام… نمیدونم… هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.… اي کاش اين کار رو کرده بودم…. با خودم فکر میکردم و گريه! **** اگه همديگرو دوست داريد، به هم بگيد، خجالت نکشيد، عشق رو از هم دريغ نکنيد، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه. |
|
+ نوشته شده در
85/07/21ساعت 13:28 توسط کیانا |
|
|
آدما توی دنیا همشون صورتکی به رو دارند صورتک گاهی شاد، گاهی غمگین ، گاهی خندون ،گاهی گریون... بعضی ها پشت اون صورتک خیلی قشنگ ، با یه عالم دروغ و نیرنگ... دیگری پشت اون صورتک خندونش با یه بغل گریه و غم ... مانده تنها پشت اون صورتک . منم با یه سبد ستاره در دست دلم پر از غصه است . اما خوب ستاره هام مثل خودم کاغذین ، پوچن و بیرنگ ... همه زود رنگ می بازن مثل ابرای زمستون... صد هزار تکه میشه قلب یخ بسته من ... مثل قصری صدفی ، مرواریداش همه مردن . مثل باغ بی بهار غنچه هاشو همه بردن. صورتکم گریه داره ، گریه های خیلی بلند ، اما بغض گریه هاش خشکیده . پشت اون صورتکای خیلی قشنگ همه چیز پنهونه ، حتی کلک و نیرنگ منه تنها پشت اون صورتک بی آب و رنگ نمیدونم چی دارم اما میدونم که ندارم نیرنگ |
|
+ نوشته شده در
85/06/10ساعت 16:20 توسط کیانا |
|
|
گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست از عشق خود به من میگفت از عاشقا سخن میگفت از اشکی داغ و آتش زن همیشه چشم من پر بود ولی افسوس ولی افسوس همه از عشق گفتن ها تمام گریه کردنها تظاهر بود همه عاشق نوازی ها تمام صحنه سازی ها تظاهر بود تظاهر |
|
+ نوشته شده در
85/05/08ساعت 21:39 توسط کیانا |
|
|
یه نفر ...... یه جایی...... تمام رویاهاش لبخند توست . و زما نی که به تو فکر میکنه احساس می کنه زندگی واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش که...... یه نفر...... یه جایی.......
در حال فکر کردن به توست ! |
|
+ نوشته شده در
85/04/21ساعت 15:49 توسط کیانا |
|
|
های با توام ... تویی که با دروغ آشنایم کردی .ببین چه بر من آمده تیری که تو هدفم قراردادی مستقیم آمد و به قلبم خورد و مجروحم کرد. و من شکستم و ویران شدم دیگر محال است کسی بتواند شادی را به من بازگرداند باز هم ببین وبگو.... چه می خواهی ؟! بمیرم؟...... می میرم تا تو بمانی و ببینی! |
|
+ نوشته شده در
85/04/12ساعت 13:57 توسط کیانا |
|
|
شب هنگام که تابوتم به روی دوش آشنایان رهسپار خانه ی جاوید می گردد تو هم ای آشنای سنگدل ز خانه بیرون آی وبا تنها کلامی که از ته قلبت بیرون آید بگو ای آشنا رفتی برو منزل مبارک ! |
|
+ نوشته شده در
85/02/24ساعت 9:35 توسط کیانا |
|
|
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم |
|
+ نوشته شده در
85/01/27ساعت 15:45 توسط کیانا |
|
|
چه میشد گر دل آشفته من به شهر چشم توعادت نمی کرد؟ اگر باران بودم آنقدر می باریدم تادشتها و رودخانه ها را سیراب کنم! اگر گل بودم شاخه ای از گل تقدیم وجودت می کردم! اگر اشک بودم به پایت می گریستم! اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برایت میخواند!م ولی افسوس که نه بارانم و نه گل ونه محبت! ولی هر چه هستم دوستت دارم . . . . . |
|
+ نوشته شده در
85/01/06ساعت 17:0 توسط کیانا |
|
|
از این زمانه خسته ، سر در گمو گیجم خیالم در افق های دور به دنبال همسدایی میگردد رو به هر رفیق کردم ،نا رفیق بود با که گوییم قصه قلب شکسته ام را ؟ با که گویم درد دل مجروحم را ؟ به تو می اندیشم گنجینه اسرار را ای باد تو که همیشه وزان در حرکتی ببر سودای قلب شکسته ام را که دیگر مهر ووفا ابیات مردهاند در این زمانه خسته ببر سودای قلب شکسته ام را که عاشقی سر به افسانه ها سپرده است از این همه درد ای باد ، قصه خزان عمر کوتاهم را با رفیقان نا رفیقم بگو فصل کوچ است تو هم کوچ کن ،هجرت کن که هجرت تو هجرت قصه های پر درد من است |
|
+ نوشته شده در
84/12/11ساعت 22:44 توسط کیانا |
|
|
وقتی به دنيا آمدم صدايی در گوشم طنين انداخت و گفت تا آخرين لحظه عمرت با تو خواهم ماند! گفتم تو کيستی ؟؟؟ گفت : غم!! خيال کردم غم عروسکی است که ميتوان با آن بازی کرد و حال که فکر ميکنم ميبينم خود عروسکی هستم |
|
+ نوشته شده در
84/11/09ساعت 8:56 توسط کیانا |
|
|
تو صدامو نشنیدی تو منو تنها گذاشتی یا برات فرقی نداشتم تا جوابمو بیاری من به دنبال تو بودم ، تو به فکر عشق تازه من به عشق تو میسوختم اما تو حواس نداشتی اما حالا خوب میدونی بودنو نبودن تو واسه من فرقی نداره اما باز هم تو وجودم هنوزم یه جور سواله روز آغاز دوباره روز عاشق شدن من تو به من میگفتی عشقم میمیرم اگه نباشی تو به من وعده میدادی تو غمو شادیم شریکی دستمو تو دست میگیری واسه من قصه میسازی تو با بوسه های زیبات منو دلگرم میکردی تو با اون رقص و اداهات منو افسون میکردی تو به من وقتی رسیدی همه آغاز شدم من تو به من وقتی رسیدی پر پرواز شدم من اما باورم نمیشه رفتی از کنارم دیگه حتی اسم زیبات رفته از تو قاب قلبم آخر قصه عشقم باز جدایی شد جدایی دیگه حتی عکس زیبات همدمی نیست در کنارم اما حالا نمی دونم چی شدو این عشق فنا شد تو به فکر عشق فردا من میون سیل غمها تک وتنها خسته ام خسته دیروز خسته از روز جدایی خسته از حال خرابم خسته از یاد دوبارت |
|
+ نوشته شده در
84/11/07ساعت 21:45 توسط کیانا |
|
|
زندگی یعنی گذشتن از میان وادی عـــشــق زندگی یعنی نشستن در کنار سنگر عـــشـق زندگی یعنی خروشیدن میان موج دریا زندگی یعنی لطافت غلط خوردن در میان برگ ها زندگی یعنی تکاپو جنبش و بالندگی عشق ایمان مهر و سازندگی زندگی یعنی تولد مرگ بودن یا نبودن زندگی یعنی گذشته حال فردا زندگی یعنی گذشتن از میان موج غم ها تا رسیدن در کنار صبح فردا زندگی یعنی گذشتن از هوس حرص و طمع آدمیت را میان قلب بردن تا به انسان ها رسیدن زندگی یعنی من و تو ما شدن از جدایی ها گذشتن تا به خوشبختی رسیدن! |
|
+ نوشته شده در
84/11/05ساعت 14:14 توسط کیانا |
|
|
تا دل مییاد عادت کنه آخر قصه می رسه تا عشق می یاد جا باز کنه فصل جدایی می رسه تا دل می یاد دل ببازه خونه ی عشق رو بسازه زمونه دست به کار می شه بساط رو بر هم می زنه چه می شه کرد که عاشقی یه درده بازی روزگار براش یه رنگه جدایی و حسرت و غم نصیبه شاید که تقدیر من هم همینه غر بت و بی پناهی بی دومه زندگی بی نام تو هم هرومه تنها پناهگاه منی تو خدا هر که بره تو رو دارم ای خدا
|
|
+ نوشته شده در
84/11/05ساعت 14:10 توسط کیانا |
|
|
اگه با دیدن من غم رو دلت جون می گیره میمیرم که تا ابد قلب تو آروم بگیره اگه با بودن من باغ تو ویرونه میشه میرم اما می دونم دل بی تو دیونه میشه فکر نکن که بی کس ام خدا به دادم می رسه کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم می رسه مرحمی از شب چشمات واسه دردم نداری خورشیدی اما خبر از تن سردم نداری هر چی که درد منه باشه الهی خوشیتون کاشکی قربونی بشم واسه عاشق کشیتون
|
|
+ نوشته شده در
84/10/28ساعت 19:1 توسط کیانا |
|
|
با ورم نميشه دستات تويه دست من نباشه رو درو ديوار خونه گرد تنهايي مونده باشه تو هموني كه ميگفتي تو دنيا هيچكي مثل من پيدا نمی شه تو هموني كه ميگفتي قلبم ماله تو باشه واسه هميشه باورم نميشه كه چشمات بره ماله ديگرون شه با غريبه آشنا باشه با غريبه مهربون شه
|
|
+ نوشته شده در
84/10/27ساعت 22:25 توسط کیانا |
|
|
زندگي زيباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت اسير زندان فراموشي دل نگردد و خزان يأس گلبوته هاي اميد بهار جان را در وسعت انتظار زرد خويش ، مدفون نسازد زندگي زيباست اگر عقده هاي زخمي بزرگ ، طپش زيستن را از قلب کوچک کبوترها نربايد و در ذهن شلوغ بيشه زار انديشه ، مرگ نيلوفرهاي وحشي نرويد زندگي زيباست اگر لب خوفناک تيرها ، خون بيدهاي مجنون را در جام سبز ليلاي چمن نريزد و دست بي خبر طوفان ، گل خواب را در صدف آبي باغ پرپر نکند زندگي زيباست اگر کنار جويباران نيم خفته ، غزالهاي خسته دشت از آغوش وهم و هراس بگريزند و در بال روياهاي شيرين به آن سوي حصارهاي شب سفر کنند زندگي زيباست اگر خرمن هستي جنگل در خشم آتشين تندر نسوزد و خاکستر سياه مرگ تن پوش درختان بي پناه و محزون نگردد زندگي زيباست اگر پري مهربان قصه ها از بستر خاطره ها برخيزد و در معصوميت و صداقت ناب کودکان همواره زنده بماند زندگي زيباست اگر هواي نگاه تو از آه سينه سوز خاکهاي افسرده باراني شود و مسيح دستانت در کالبد دستهاي مرده بذر حيات و رويش بپاشد زندگي زيباست اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلي بکاريم که هيچ کس را ياراي چيدن آن نباشد و هيچ اشکي جز اشک شبانه عشق رخسار زيبايش را نشويد زندگي زيباست حتي براي تو که هم آغوش رنج و حرماني و آفتاب شادي رابه خنجر زهر آلود شب غم سپرده اي آري زندگي براي تو نيز زيباست زيرا روزي مهماني عزيز در خانه دلت را خواهد زد و با حضورش زندگي را از نو به تو تقديم خواهد کرد مهماني که عشق نام دارد او را عاشقانه پذيرا باش عاشقانه
|
|
+ نوشته شده در
84/10/27ساعت 21:47 توسط کیانا |
|
|
این نیز بگزرد......................
|
|
+ نوشته شده در
84/10/22ساعت 23:11 توسط کیانا |
|
جا مانده ام از ایل و تبارم گل سرخ افسرده وزرد وبی قرارم گل سرخ تقصیر دلم .دستم نرسید ورنه به زمینیان چه کارم گل سرخ؟ |
|
+ نوشته شده در
84/10/19ساعت 14:52 توسط کیانا |
|
|
اگه هم صدام بودی هیچکس حریفم نمی شد کوه اگه رو شونه هام بود کمرم خم نمی شد |
|
+ نوشته شده در
84/10/17ساعت 19:34 توسط کیانا |
|
|
بر روی دروازه ی قلبم نوشتم ورود عشق ممنوع عشق آمد و گفت که من بی سوادم |
|
+ نوشته شده در
84/10/17ساعت 19:33 توسط کیانا |
|
|
سکوت تو تمام هستی مرا فرو می ریزد
و منم که در پس این غربت به ویرانی می رسم چرا لب به سخن نمی گشایی مگر نمی دانی که زمزمه های تو حیات را در من جاری می کند و روح تازه به کالبد بی جان من می دمد چقدر تو در من زندگی می دمی هوا را از من بگیر نجوایت را نه |
|
+ نوشته شده در
84/10/16ساعت 7:58 توسط کیانا |
|
|
رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم
بي تو من اسير دست آرزو هاي محالم ياد من نبودي اما من به ياد تو شكستم غير تو كه دوري از من دل به هيچ كسي نبستم هم ترانه ياد من باش بي بهانه ياد من باش وقت بيداريه مهتاب عاشقانه ياد من باش اگه باشي با نگاهت مي شه از حادثه رد شد مي شه تو آتيش عشقت گر گرفتن و بلد شد اگه دوري اگه نيستي نفس من ياد من باش تا ابد تا ته دنيا تا هميشه ياد من باش |
|
+ نوشته شده در
84/10/16ساعت 7:56 توسط کیانا |
|
|
در میکده اش می نفروشند به زر ساقی اش عاشق پرست و عاشقانش مست مست می به پیمانه نخورند جز به آرزوی یار مست لیلیانش چشم دل دارند و مجانینش بی هوس بی هوس بوسه ی عشق میدهند وبی توقع دل مست مست عشقند ..... کاش میشد تو نیز آنجا را باور داشتی |
|
+ نوشته شده در
84/10/10ساعت 8:1 توسط کیانا |
|
|
کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه ی فردا نبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی اینگونه بی معنا نبود کاش بودی تا لبان سرد من قصه گوی غصه ی غم ها نبود کاش بودی تا زمستان دلم |